یه اتفاق خیلی بد
امیدوارم که حال همتون خوب خوب باشه و بدور از هر بلایی 
ما به اسرار خانواده سه شنبه 4/18 اومدیم تبریز و بی خبر از همه چی.
فقط اینو میدونستم که یه چیزی شده و من بی خبرم.
خلاصه با عسل
سوار اتوبوس شدیم و اومدیم تبریز
درست جلو در خونه ی مامانم خواهرم برگشت بهم گفت یه چیزی شده بگم ؟
بعد یهویی برگشت گفت داداشی با دوچرخه خورده زمین و دستش شکسته.
بخدا دنیا رو سرم خراب شد.
طفلکی دستش از دوجا شکسته و عمل جراحی کردن و تو دستش پلاتین گذاشتن.
خیلی شوکه شده بودم نمیدونستم چی بگم.
خلاصه خدارو شکر که سرش زمین نخورده بود.
چون همه عالمو آدم میدونن که نفسم به نفسش بنده.
خیلی بهش وابستم بیش از حد.
امیدوارم که حال داداشیم زود زود خوب بشه.
عکس داداشیمم دفه ی بعد میذارم براتون.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه اتفاق خیلی بد
